بیمارستان :/

خرید بک لینک

سلوم

بازم خونه موندم ولی این دفعه وجدانن حالم بده:(

دیشب رفتم بیمارستان, 5 ساعت بیمارستان, بودم تهشم گفتن باید بستری شه

منم که از اون ترسوها گفتم نه میخوام برم خونه

مامانمم به دکتره گفت میبرمش بستری نکنین

بعد دکتره منو نگا کرد گفت با این وضعیتش؟؟

میخواستم بهش بگم هوی مرتیکه 5 ساعته اینجام

یه دل درد ساده رو نتونستی خوب کنی بعد توقع داری یه روز بمونم؟

اولین تجربه سرم زدنم بود... لعنتی چقد دستم سووووخ:///

ااهااااا بذارین اینو بگم

نشسته بودم رو صندلی ... اولش خوابیده بودم رو تختا

ولی سرمم تموم شد وایسادم گوشه دیوار

بعد اقاعه از اینایی که سبز میپوشنن و میشن همراه بیمارستان,ی مریض

صدام کرد گفت عه تو چرا وایسادی بیا رو ویلچر بشین

حالا منم خندم گرفته بود که باید مث پیرزنا رو ویلچر بشینم://

بعد خلاصه نشستم این رفت پروندمو گرفت از دور نگام کرد گفت بریم؟

گفتم کجاااااا؟؟؟ گفت بریم دیگه؟؟ گفتم واااا کجا خووووو

مامانم رفت گف کجا میخوای ببریش اونم نگفت:/ گفت همراه من بیاید

همراهش رفتیم هعی برمیگشت میگفت کاش با ویلچر اومده بودی

خلاصه مارو برد طبقه ای که عکس میگیرن و سونو میکنن

وای بعد وارد این طبقه که شدیم یه اقاعه لخت رو تخت افتاده بود

بدنش پر خون بود بعد من اینو که دیدم پشمااااام رییییییخ

اخ اخ ترسیده بودماااااااا فک کردم این قطعا مرده بعد از کنارش که رد شدم

یهو چشاشو باز کرد واییییییییییی داشتم سکته میزدممممم

خیلییییییییییییی بد بوووود...

هیچ وقت فضای بیمارستان,و دوست نداشتم... اصن برا همیناش بود نرفتم تجربی

وگرنه برگه هدایت تحصیلیم برا تجربی اومده بود...

همش صدای اه و ناله و صدای گریه میومد حالم داشت بهم میخورد

اصن نمیتونستم به سرم خودم نگاه کنم حالا فرض کنید با این روحیم میشدم دکتر

بچه هاااا برا سلامتی همه مریضا دعا کنین:))

من و مشهد ... محاله:)...

ما را در سایت من و مشهد ... محاله:) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:41

صفحه بندی