امروز رفتم مدرسه یعنی کلاس داشتیم
درسایی که مهم نیس مث امادگی و جغرافی و استان شناسیو گذاشتن 5 شنبه ها
دیشبش پیام داده بودم به پشتیبان جان :
_ خانووم سعلام فردا هستین باهم حرف بزنیم؟؟
+ سلام ان شاالله...
_ خانوم فقط تنهاااا هاااااا
+ ://///////////// ( قشنگ برام پوکر فرستاد)
بعد امرو صب که رفتم مدرسه اول بچه ها اومدن دورمو گرفتن
که چی شده و از این حرفا... چون دیروز من صب ساعت 9 رفتم دیگ
خلاصه ساعت 8 شد و ما رفتیم امفی تاتر
یه دکی رو اوردن بودن که مزاج شناسی میکرد و طبع ها رو میگفت
اخ ما هم پاچییییییییییییدههه بودیمااااا اخه خیلی راحت میحرفید
بعد این مزاج شناسی یعنی ساعت 9 باید میرفتیم تو کلاس
و کلاس ما امادگی دفاعی داشت اونم تو امفی تاتر
اخ اخخخخخخخ معلمشمم که پشتیبان جانم بووووود
واییییی اصن یه وضعی:/// اولش که منو فرستاد دنبال سیستم پروژکتور واینا
بعدش که اومدم همه نشسته بودنو این منتظر من بود که شروع کنه
رفتم کنار رفیقوم نشستم ( ریاضی تجربیا قاطی بودیم)
بعد از اولی که شروع کرد حرف زدن منم شروع کردم به نقاشی کشیدن
میدونستم نگام میکنه و با این حرکت من حرصش در میاد
بعد هعی دستمو دراز میکردم جامدادی رفیقومو برمیداشتم و
خودمو با رفیقوم سرگرم میکردم .... همه این کارا رو از قصد میکردم حرصش دراد
و میدیدم خیلی از جاها با تعجب داره به حرکات من نگا میکنه![]()
ولی فک کنم فهمیده بود این کارای من از قصده
چون داشت میدید داشتم هم زمان جزوه هم مینوشتم برای همین گیر نمیداد بهم
خلاصه زنگش که تموم شد اصن نموندم که باهاش بحرفم
اخه دیشب بهش گفته بودم با هم حرف بزنیم و قطعا منتظرم بود که برم پیشش
بعد زنگ دوم جغرافی داشتیم لعنتی کل یه ساعتو درس داد و
به طرز باور نکردنی درسو تا اخر درس 3 پیش برد و همه پراشون ریخته بود://
بعد همه رفتیم نماز خونه برا کلاس اضافه که اختیاری بود
وقتی رفتیم و نشستیم این پشتیبانم اومد تو بعد هعی نگام میکرد
منم هعی خودمو با نیکتا سرگرم میکردم سعی میکردم اصن نگاش نکنم
مثلن با دوستام یهو هر هر میزدیم زیر خنده و اینم هعی میگفت هیس هیس
بعد ما بلند تر میخندیدیم ... خلاصه امروز یه پا کرم شده بودم ^^
وقتی کلاس تموم شد نیکتا روی پای من ولو شد و خوابید
بعد پشتیبانم وقتی دید من هیچ حرکتی نکردمو هیچ حرفی به نیکتا نزدم
با تعجب نگام کرد و گفت زهرااااااااا گفتم بعله؟؟ گفت پاشین خودتونو جم کنین
بعد نیکتا گفت خو خانوم استراحته دیگه بعد گفت عههه استراحت کنید پس
نیکتا هم از خدا خواسته باز ولو شد و این سعی کرد واکنش نده
نمازمونو خوندیم و بعدش من رفتم که از اون یکی پشتیبانمون برگه هندسه بگیرم
که پشتیبان جانم منو دید و صدام کرد
رفتم پیشش دستمو گرفت و نشوند گفت خب قرار بود با هم حرف بزنیم
گفتم بله ولی خب جور نشد بعدم یه لبخند گشاد ضایع زدم://
به لبخند ضایعم خندید و گفت باشه پس شنبه حرف میزنیم
بعد از خواهرم پرسید بعدم با ذوق گفت درس دادنم خوب بود؟؟
گفتم ارههه خیلی خوب بود... گفت همه چیو فهمیدی گفتم اره دیگ
میخواین جزومو ببینین؟ گفت نه میدونم که میفهمی ولی بقیه بچه هاتون گنگ بودن
گفتم نه هاا اونا هم میفهمن گفت مطلبا برات جدید بود؟؟ البته فک کنم شنیده بودی
قشنگ ضایع بود منظورش اینه که فهمیده گوش نمیدادم://
بعد گفتم اره خانوم بعضیاش جدید بود بعضیاشم شنیده بودم ولی یاداوری بود:]]
بعد یه دختره مزاحم اومدو مجبور شدم خدافسی کنم برم پیش بچ ها
پشتیبان جانم رفت و ما هم رفتیم سر کلاس
اسم کلاسش کشافه و قراره تو کلاسش خودمونو استعدادمونو کشف کنیم
مربی های کلاس دوستای خواهرمن یعنی فاصله سنیشون با ما 3 یا 4 ساله!!!
بعد هرکی منو میدید میگفت خواهر مهدیه اییییییی؟؟ واییییی خودشه خووووودشههههه
بعد منو دوستامم هار هار میخندیدیم ://///////
اخر کلاسم بهمون کاکتوس دادن:))))))))))))))))))))
اخ چقد من حرف میزنمااااا:///
من و مشهد ... محاله:)...
ما را در سایت من و مشهد ... محاله:) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96